AMES,NEW HOPE FOUNDATION, HOLMSGLEN ,WWW.IMMI.GOV.AU.
به مرور و با کمی راهنمایی گرفتن متوجه شدم که از این مراکز در کشور مهاجر دوست استرالیا می توانم کمک بگیرم.کلاسهای زبان رزومه نویسی و مشاوره و خدمات بسیار زیاد دیگر.یک پناهنده صرب تعبیر زیبایی داشت از مهاجرت. می گفت "میدانستم که همزمان ترک عادتهای گذشته و یاد گیری رسم و رسوم جدید آسان نیست. بارها و بارها به برگشتن فکر کردم و امید کمی برای تهیه یک سرپناه و کسب درآمد داشتم اما زمانیکه هموطنم را دیدم که سری از بین سرها در آورده و با رضایت کشور جدید را چون موطن خود می پندارد پس با خود گفتم چرا که من نتوانم."
یکی از شیرینترین اتفاقات بعد از مهاجرت دیدار با یک ایرانی همدرد خود در سرزمین شگفتی هاست. می گویم درد چون زخم بی فرهنگی و عقب ماندگی بر روح و تنمان مانده همچنان.
هموطنت را می بینی که سر پناهی دارد و با هیجان از خاطرات ماه های اول مهاجرتش می گوید و تو میدانی که امید بهترین توشه ات وخود باوری کار گشایت است. خوب می دانی که مرد عملی و بارها و بارها توانایی هایت را با خود به میدان برده ای و سر بلند بیرون آمده ای.
گواهینامه ات تا 6 ماه برایت کار گشاست اما باید چند جلسه ای را هم با مربی تجربه کنی تا بین خطوط و با تنظیم سرعت وهماهنگی در چهار بانده های ملبورن برانی. در سه مرحله شما میتوانید صاحب گواهینامه تسلط بر رانندگی در یک کشور بسیار منظم و با قاعده شوید که شامل:
درود
از سخنان خود عادل شمرده خواهی شدو از سخنان تو بر تو حکم خواهد شد.کلام خود را عوض کنید تا جهان شما دگرگون شود(فلورانس ا.ش
Thursday, 24 March 2011
Thursday, 10 March 2011
سخن هر چه گویم همه گفته اند.
تصمیمم از ابتدا همرنگ شدن با جامعه استرالیاو پذیرفتن فرهنگ جدید بود .ضمن احترام به فرهنگ و مردم کشورم ونگهداشتن حق آب و گل و خود باوری می بایست به شناخت آگاهانه ای از پیرامون جدیدم می رسیدم وحفظ تعادل هنوز برایم دشوار می نمایاند.مانند این می ماند که بعد از ازدواج هم دوستان مجردی و خانواده ات را حفظ کنی و هم همسر و خانواده اش را تکریم کنی همه به یک اندازه.
برای زبان
oxford word skills elementary,intermediate ,advance.
اهنگ هایی استرالیایی
Advance Australia Fair
Great Southern Land
مجموعه bush ballads
Land Down Under
I Still Call Australia Home
True Blue
Khe Sanh
Under Southern Stars
The Song of Australia
My Island Home
Tie Me Kangaroo Down, Sport
Waltzing Matilda
Working Class Man
God Bless Australia
Sounds of Then
I am Australian
تعطیلات ایالت ویکتوریا
برای زبان
oxford word skills elementary,intermediate ,advance.
اهنگ هایی استرالیایی
Advance Australia Fair
Great Southern Land
مجموعه bush ballads
Land Down Under
I Still Call Australia Home
True Blue
Khe Sanh
Under Southern Stars
The Song of Australia
My Island Home
Tie Me Kangaroo Down, Sport
Waltzing Matilda
Working Class Man
God Bless Australia
Sounds of Then
I am Australian
تعطیلات ایالت ویکتوریا
| Event | 2011 | 2012 |
|---|---|---|
| New Year's Day | Monday 3 January *in addition to Saturday 1 January | Sunday 1 January *in addition to Monday 2 January |
| Australia Day | Wednesday 26 January | Thursday 26 January |
| Labour Day | Monday 14 March | Monday 12 March |
| Good Friday | Friday 22 April | Friday 6 April |
| The Saturday before Easter Sunday | Saturday 23 April | Saturday 7 April |
| Easter Monday | Monday 25 April | Monday 9 April |
| ANZAC Day | Tuesday 26 April *substitute for Monday 25 April | Wednesday 25 April |
| Queen's Birthday | Monday 13 June | Monday 11 June |
| Melbourne Cup Day | Tuesday 1 November | Tuesday 6 November |
| Christmas Day | Tuesday 27 December *substitute for Sunday 25 December | Tuesday 25 December |
| Boxing Day | Monday 26 December | Wednesday 26 December |
من به این میگویم قشنگ
به دلم نشت لحظه ای که زمانی که همه در جایی منتظر بودیم اعلام کردند دوستان عزیز به احترام کسانی که چندسال پیش جان خود را در اتش سوزی وسیع درختان از دست دادند لطفا یک دقیقه در سکوت بایستید. لذت بردم زمانی که در خیابان گیج و حیران به اطرافم مینگریستم تا آدرسی را پیدا کنم و بعد کسی را دیدم که از من اجازه می گیرد تا هدایتم کند.از خاطرم نمی رود زنی را که از اتوبوس با من پیاده شد تا جایی را که می خواستم بروم به من نشان دهد. برایم شیرین است هنگامی که از اشتباهاتم سخن می گویم لبخندی گرم تحویل می گیرم و خاطره ای برای اطمینان من که تو اولین کسی نیستی که این خطا را مرتکب شده پس خود را سرزنش نکن.چه قابل احترام است زمانی که توی یک صف با تامل و انگار که وقت دنیا را در اختیار دارند منتظر میمانند تا نفر جلو با حوصله کارش را انجام دهد.چه خیره کننده است زمانی که همسر یا پدر مادرانی میبینی که با نهایت ظرافت با عزیز لمس خود رفتار میکنند و همه چیز را برایش توضیح میدهند. چه زیباست زمانی که موبایلت را موقع رانندگی جلوی گوشت می گیری و مردم را می بینی که به خاطر شکستن قانون به تو اعتراض می کنند.چه ستودنی است که خانم آرایشگر بدون هر ژست و اطواری تمام کارهایی را که بر روی سرت انجام میدهد برایت توضیح میدهد و از تو قبل از هر اقدام اجازه می گیرد. جالب توجه است که کسی در این دیار اجازه فخر فروشی و خود بزرگ بینی ندارد.بی نظیر است قبل از اینکه در جایی بخواهی مشغول به کار شوی باید دقیقا بدانی که آنجا کجاست وقبل از شروع نیز فرم مراقبت از امنیت جان خود و احترام به تمام کارمندان وآذار ندادن دیگران را امضا کنی وبه محل کار خود این اجازه را بدهی که در صورت هر تخطی یا نا صادق بودن عذر تو را بخواهند.ستودنی است که هر روز در صندوق پست خود نامه ای می بینی که یا در توضیح امری یا جهت اطلاع رسانی به شما تدارک دیده شده.زیباست شماره ای که به تو می دهند که در صورت نیاز به صحبت کردن با کسی انرا سماره گیری کنی و تنها حرف دل بگویی بی هیچ هزینه ای. اینقدر زیبایی دیده ام در فرهنگ این بلاد که از ته دل خرسندم با آسودگی خاطر فرزندم را به دستان این مردم می سپارم تاعزیزش بدارند.
چه روز هایی بود
شب اول ملبورن به نظرم دلگیر و نازیبا امد! هتلی که اجاره کرده بودیم شرایط بسیار خوبی داشت و من با خود می اندیشیدم که شهر را که نپسندیدم باز جای شکرش باقی است که هتل شیکی را انتخاب کرده ایم! از آنجائیکه کابل شبکه نداشتیم با وجود برخورداری از اینترنت پر سرعت در اتاقمان نتوانستیم آن شب به شبک جهانی بپیوندیم.
شب اول گذشت و روز بعد افتابی که روی درختان اکالیپتوس می تابید.هوای سرد دلپذیرو آواز روح نوازپرندگان احساس خوش ایندی برایم داشت . با خود عهد کرده بودم که دلتنگی و غم را در خانه دلم نپذیرم واز فرصت جدید گامی بلند بسازم برای عبور از مرزهای شخصی.می خواستم فراتر از خودم و منم را ببینم وبه جان بسپارم هر انچه که این سوی بودنم برایم دارد. هتلمان 100 قدم تا ایستگاه قطارفاصله داشت.بلیط ده سفره 30$.بلیط یک روزه 7$.ولی خب بلیط اول باید هر دو ساعت یکبار وشارژ می شد.یعنی اگر شش ساعت متوالی توی شهر بودی باید3 نوبت از ده نوبت را شارژ میکردی..هر دلاری که خرج میشدقلبم می لرزیدد.شاید شش ماه دیگر یا بیشتر با این ریالهای تبدیل شده باید گذران زندگی می کردیم.تنها چیزی که با سخاوت و اغماض در تمام مدت با پول معاوضه شد ساندویچ مایتی انگس مک دونالد چیکن رپ کی اف سی اسپشال سابوی و گاهی هم برای تنوع همبرگر ارزان هانگری جک بود.هنوز که هنوزه اگر غذا فروشی ارزان زیره 5$ پیدا کنیم می گوییم حیف شد اینجا را ندیدیم و وقتی به هیکل نازنین از دست رفته مان که با ورزش فراوان و رژیم غذایی سخت میرود که متناسب شود می نگریم با خنده می گوییم شانس آوردیم این جا را کشف نکردیم.
شب اول گذشت و روز بعد افتابی که روی درختان اکالیپتوس می تابید.هوای سرد دلپذیرو آواز روح نوازپرندگان احساس خوش ایندی برایم داشت . با خود عهد کرده بودم که دلتنگی و غم را در خانه دلم نپذیرم واز فرصت جدید گامی بلند بسازم برای عبور از مرزهای شخصی.می خواستم فراتر از خودم و منم را ببینم وبه جان بسپارم هر انچه که این سوی بودنم برایم دارد. هتلمان 100 قدم تا ایستگاه قطارفاصله داشت.بلیط ده سفره 30$.بلیط یک روزه 7$.ولی خب بلیط اول باید هر دو ساعت یکبار وشارژ می شد.یعنی اگر شش ساعت متوالی توی شهر بودی باید3 نوبت از ده نوبت را شارژ میکردی..هر دلاری که خرج میشدقلبم می لرزیدد.شاید شش ماه دیگر یا بیشتر با این ریالهای تبدیل شده باید گذران زندگی می کردیم.تنها چیزی که با سخاوت و اغماض در تمام مدت با پول معاوضه شد ساندویچ مایتی انگس مک دونالد چیکن رپ کی اف سی اسپشال سابوی و گاهی هم برای تنوع همبرگر ارزان هانگری جک بود.هنوز که هنوزه اگر غذا فروشی ارزان زیره 5$ پیدا کنیم می گوییم حیف شد اینجا را ندیدیم و وقتی به هیکل نازنین از دست رفته مان که با ورزش فراوان و رژیم غذایی سخت میرود که متناسب شود می نگریم با خنده می گوییم شانس آوردیم این جا را کشف نکردیم.
Tuesday, 8 March 2011
گاهی عادت کردن را دوست دارم
بسیار خرسندم که به خیلی چیزها عادت کرده ام.به حشرات رنگ و وارنگ ملبورنی, به هوای نا خوانا ,به سمت راست و به همرنگ شدن با اوزی ها(مردم استرالیا). محبت دوستی که در غربت دستت را می گیرد همیشه در خاطرت رد می گذارد. از ایران کسانی توسط دوستانمان به ما معرفی شده بودند که من جمله کارهای اولیه مان تماس و دیدار با انها بود. من گمانم این است وقتی که به دنیای نا شناخته ها قدم می گذاری چشمهایت بسته و دستت را به جلو دراز کرده ای تا کسی راهنمایت باشد و چه بسیار افرادی که هدایتگر مناسبی نیستند. واما حکایت ما وکسانی که به تجربیات و همراهیشان احتیاج داشتیم. اینک این کسان دوستانی شده اندبرایمان که بودن را پر معنا تر می کنند.
مطمئن تر شدیم که بهترین کار اجاره یک خانه مشترک است.سر پناهی که بنا به اقتضای زمان و نگهداشتن حساب جیب باید با افراد دیگری گاها از کشورهای دیگر سهیم شوید.قضیه خدا و خرما خواستن با هم است.میدانی که تا اطلاع ثانوی باید ارزانترین محصولات مغازه های زنجیره ای مثل سمارت بای یا هوم برند را امتحان کنی .باید رزومه زیبا با قالب و اصول درست کنی و انرا در سایتهای کاریابی به رقص در آوری. میتوانید از چندین دوست خود درخواست کنید که رزومه های خود را برایتان پست کنندتا الگوی مناسبی در اختیار داشته باشید.در ضمن کلاسهای زیادی اینجا برپاست که رزومه نویسی و مصاحبه رفتن را با هزینه کم اموزش می دهند که در فرم مهاجرتتان قید شده است. روی هم رفته دو ماه فرصت داریدکه خانه مشترک اجاره کنید, لهجه عجیب آوا دار اوزیها را بفهمید,خودرو تمیزی تهیه کنید ,به رانندگی و خیابانها وجی پی اس عادت کنیدو خود را برای مصاحبه تلفنی و حضوری آماده کنید.
و رمز موفقیت روحیه قوی برای احیانا نه شنیدن است. ساری شنیدن تلخ اما تجربه ای برای تبریک دیگری است.
مطمئن تر شدیم که بهترین کار اجاره یک خانه مشترک است.سر پناهی که بنا به اقتضای زمان و نگهداشتن حساب جیب باید با افراد دیگری گاها از کشورهای دیگر سهیم شوید.قضیه خدا و خرما خواستن با هم است.میدانی که تا اطلاع ثانوی باید ارزانترین محصولات مغازه های زنجیره ای مثل سمارت بای یا هوم برند را امتحان کنی .باید رزومه زیبا با قالب و اصول درست کنی و انرا در سایتهای کاریابی به رقص در آوری. میتوانید از چندین دوست خود درخواست کنید که رزومه های خود را برایتان پست کنندتا الگوی مناسبی در اختیار داشته باشید.در ضمن کلاسهای زیادی اینجا برپاست که رزومه نویسی و مصاحبه رفتن را با هزینه کم اموزش می دهند که در فرم مهاجرتتان قید شده است. روی هم رفته دو ماه فرصت داریدکه خانه مشترک اجاره کنید, لهجه عجیب آوا دار اوزیها را بفهمید,خودرو تمیزی تهیه کنید ,به رانندگی و خیابانها وجی پی اس عادت کنیدو خود را برای مصاحبه تلفنی و حضوری آماده کنید.
و رمز موفقیت روحیه قوی برای احیانا نه شنیدن است. ساری شنیدن تلخ اما تجربه ای برای تبریک دیگری است.
Monday, 7 March 2011
استرالییا و عادتها
بعد از ظهرهاچایی عصرانه ,چام سر شب و اخر هفته جمعه, ماهی و سیب زمینی . یکشنبه که روز خانواده است استیک یا همبرگر روی اتش به همراه ابجو فراوان و حرفهایی که هیچگاه به انتها نمی رسد.به ساحل و دریا و افتاب گرفتن گرایش عجیبی دارند. هر هفته مخصوصا در تابستان یک جشنواره دایر است.جشنواره شراب و غذا از کلیه کشورها.یا جشنوارهای که به خاطرش دو روز در میان شهر وسایل بازی شهر بازی بر پا میکنند. به بهداشت زیاد پایبند نیستند و سبزی و میوه را غسل نمی دهند.عاشق نوشابه و کوکا سیاه هستند و به هالیوود ارادت خاصی دارند .جای تعجب نیست که به جای 000 که شماره تماس پلیس استرالیا است 911 را شماره گیری می کنند.معمولا در سن پایین ازدواج کرده و چندین کودک مو بلوند چشم آبی دور و برشان میبینی. بعد از تولد بچه نه تنها دولت شش هزار دلار در اختیار پدر مادرها قرار می دهد بلکه مادران را به هم معرفی می کند تا با هم دیدار داشته باشند و کودکانشان را به یک مکان بازی ببرند تا با هم سرگرم باشند.دوره های مختلفی رایگان یا با هزینه مناسب برای مادران و دختر پسر هایی که قصد ازدواج دارند بر پا می شود.
در مدرسه موسیقی رقص شنا و چند ورزش دیگر را می آموزند. معلم محوری معنایی ندارد و هدف شناخت استعدادها و خود باوری دادن به دانش اموزان و پرورش حس خلاقیت انهاست. هر مدرسه برای خود لباس فرم جداگانه ای دارد گاهی در ساعتهای شب بچه های یک مدرسه را که ظا هرا برای یک مسابقه اماده می شوند در حال بازی تنیس یا بسکتبال می بینی. مدارسی که شهریه بالایی دارند از پدر مادرها در امور مدرسه کمک می گیرند و به جبران از شهریه فرزندشان می کاهند.مدارس عمومی تفاوت خاصی با مدارس خصوصی ندارند و دولت موظف است که شرایط مطلوبی را برای دانش اموزان فراهم کند.زبان دوم در مدارس مختلف تفاوت دارد. گاهی چینی و گاهی یونانی است.
در مدرسه موسیقی رقص شنا و چند ورزش دیگر را می آموزند. معلم محوری معنایی ندارد و هدف شناخت استعدادها و خود باوری دادن به دانش اموزان و پرورش حس خلاقیت انهاست. هر مدرسه برای خود لباس فرم جداگانه ای دارد گاهی در ساعتهای شب بچه های یک مدرسه را که ظا هرا برای یک مسابقه اماده می شوند در حال بازی تنیس یا بسکتبال می بینی. مدارسی که شهریه بالایی دارند از پدر مادرها در امور مدرسه کمک می گیرند و به جبران از شهریه فرزندشان می کاهند.مدارس عمومی تفاوت خاصی با مدارس خصوصی ندارند و دولت موظف است که شرایط مطلوبی را برای دانش اموزان فراهم کند.زبان دوم در مدارس مختلف تفاوت دارد. گاهی چینی و گاهی یونانی است.
ما استرالیایی ها
کاترینا میگفت:افتخار ما استرالیایی ها این است که از صدها نژاد, مذهب ,فرهنگ و زبان مختلف کنار هم جمع شده ایم و در کمال آرامش و بی هیچ مشکلی در کنار هم زندگی می کنیم. و مینا با خود می گفت درست مثل ما ایرانی ها که در صلح و عشق به دور از هر دغدغه ای با هم می سازیم وپذیرش تفاوت بالایی داریم!!! به عنوان یک تازه وارد که گردن درازی برای سرک کشیدن دارد سیاه و سفید را با هم در این شهر ناظر بوده ام.چهره زشت بی خانمانی, گدایی ,فقر, گرسنگی و چهره زیبای رفاه اجتمایی تجملات تفریحات بی نظیر و زندگی آرام. پس اگر سنتر لینک (واسط میان دولت و مردم) هزینه زندگی شهروندان نیازمندش را پوشش می دهد چرا هنوزخیابانهای این شهر خانه بی خانمانهای زیادی است؟ چرا هزاران نفر گرسنه میمانند و باید موسساتی باشند که با کمک دولت و کمکهای مردمی این جماعت را سیر کنند . در این گوشه دنیا کودکان وظیفه ای در قبال پدر و مادرخود احساس نمی کنند و زود به دنبال سرنوشت خود میروند و باز دولت را میبینم که در هر منطقه افرادی را تعلیم می دهد که افراد مسن و کم توان را به صورت داوطلبانه همنشین وبرایشان مونس باشند و از نظر عا طفی از انها حمایت کنند تا این امکان را برای این افراد فراهم کنند که در خانه خود باقی بمانند و به خانه سالمندان پناه نبرند. چه زیبا نیازهای افراد جامعه را می شناسند" افسردگی جزئی از سالمندی است وباید به ان کمک شود."
Saturday, 5 March 2011
بازی از اول
این عنوان راانتخاب کردم چون بازیها و کوله بارهای زندگی را گاهی باید تکرار کرد. باید از نخست بیست و دوساله شوی. .خود را اماده کنی برای شغل مناسب پیدا کردن تدارک مامن برای خود وهمینطور وسیله نقلیه ودوستان قابل اعتماد. باید مغازههایی را مشخص کنی که لباس و کفشت را از انجا خریداری کنی. دوباره ساختن یک زندگی مناسب که در شان توست . بعد از 16 ساعت پرواز بالاخره پا بر خاک مهمان پذیر استرالیا گذاردیم. دو چمدان بزرگ با خود داشتیم و یک بچه چمدان. توی فرودگاه ایران با بیمیلی و از ناچاری1000$ هزینه اضافه بار پرداخت کرده بودیم. فرم اداره گمرک را در دست داشتیم در حالیکه به این امر واقف بودیم که اگر خوراکی در کیفمان دیده شود ممکن است جلوی رویمان ما را از موهبت خوراکی ایرانی محروم کنند. اولین برخورد مردم این شهر با روی خوش صورت گرفت. ماموران گمرک من را شاهد گرفته وپرسیدند چه مقدار پول با خود دارید و ایا خوراکی یا چیزی که به خاک الوده باشد حمل می کنید یا خیر. با سادگی آجیل بسته بندی شده را روبه رویش گرفتم وجمله مهم نیست خیالم را راحت کرد وقتی که جمله ولکام تو استرالیا را شنیدم با خود اندیشیدم .میدانید چه ارزو شده بود دیدن کشورتان برایم به عنوان یک مهاجر دائم.می ترسیدم اخرش بمیرم و استرالیا را نبینم. چه مهربان بودند ما مورین. من به این خوشرویی و احترام به شخصیت و نگاه اشنا عادت نداشتم. کشوری که من از ان می امدم به ندرت اینها را به من میداد. بلافاصله پس از طی خوانهای فرودگاه پا به سرمای زمستان گذاشتیم در حالیکه از تابستان می امدیم. تقریبا پرت شده بودیم ته زمین, اخر دنیا . شب ,خسته, غریب, میدانستیم که چاره ای جز اجاره یک تاکسی و پرداخت کرایه شیرین نداریم. بعد از اینکه چمدانهایمان را در خودرو اش جا داد پرسید کجا اقامت میکنید و ما هر دو با هم گفتیم هتل... . و بعد صدای موتور ماشین. و هر چه که بیشتر در دل شب فرو میرفت من بیشتر اه از نهادم بر می امد که اینجا چرا این شکلیست.وای خدایا مبادا تصمیم غلطی گرفتیم!چه خیابانهای کریهی!!! پر از اندوه شدم به یک باره.
پرواز تا افقی دیگر
در یک وبلاگ به توصیف ملبورن پرداختم ولی وقتی ویکی پدیا را باز کردم تا اطلاعات درست منتقل کنم فهمیدم شما هم این کار را بهتر از من انجام میدهید.اطلاعات اینترنتی به شما نمیدهم.میخواهم انچه را که چشمم دیده و دلم لمس کرده بنگارم.بسیار زیاد بوده لحظاتی که ارزو کرده ام در کشور خودم آزادانه و فارغ از هر دغدغه ای زندگی کنم. حتما کسی که همه عزیزانش را پشت سر میگذارد با تمام خا طراتش خدا حافظی می کند به دور دست ها میرود و با اندوه و تعصب به کشور و هویتش از قاب کامپیوتر وعکس می نگرد روح لطیف تر و شکننده تری داشته و غم جامعه را از خود جدا نمی دیده ,با خود گفته رخت بر بندم از این دیار تا شاید در یک کشور ازاد بتوانم دنیا و خود را بهتر بشناسم و برای کشورم کاری بکنم یا غم سنگین استبداد را فراموش کنم. مگر میتوان از کشور مادری و زبانش برای همیشه خداحافظی کرد. مگر میتوان به سوالهای انبوهی که در مورد کشورت می پرسند پاسخ نداد.مگر میشود همه چیز را انکار کرد.
Friday, 4 March 2011
گردش در ملبورن
و اما جزو اولین چیزهایی که در ابتدا توجه شما را به خود جلب میکند.کابلهای سیاه آسمانی که از این سو به آن سو کشیده شده اند و چهره عجیبی به شهر داده اند. در پی این سیمها تراموا هایی میبینید که پر از مسافر مانند خودرو از میان شهر گذر می کنند. و اما تصویر بعدی خیابان های عریض و3 یا 4 بانده است. تمام خانه ها کما بیش یک شکل و مربعی و یک یا نهایتا دو طبقه است. تقریبا درهر خیابان یک کلیسا با بنای عصر ویکتوریا به چشم می خورد.ممکن است با خود بیاندیشید چه مردمان عابدی دارد این شهر!!!
سوز سرما که از آب بر میخیزد , صورتتان را مدام می خراشد وکم طاقتتان می کند. و وقتی میشنوی که این سوز رقصان فقط در ملبورن جاریست ممکن است این فکر به لبتان بیاید که راستی من چرا این شهر استرالیا را انتخاب کردم؟ کانادا نرفتم به خاطر سرد بودنش حالااین سرما از جان من چه می خواهد؟ چرا پرت, بریزبن, داروین, یا سیدنی را انتخاب نکردم؟! بعد به خود می آیید که دلیلتان تحقیقات گسترده ای بوده که انجام داده اید و نتیجه اش این بود که ملبورن موقعیت شغلی بیشتر و بهتری به شما میدهد.
و اما نکات چشمگیر دیگر: دخترها و پسر هایی میبینید که در نهایت خارجی بودن شلوارک یا یک تیشرت نازک بر تن دارند وبعضا گاهی آدم پا برهنه هم میبینید و اگر زمستان باشد بیشتر متعجب میشوید و در میابید که بدن ساکنین این شهر چه هماهنگی پیدا کرده با این بلاد. جمعه و شنبه شبها زنان و دخترانی زیبا و شادمان فارغ از هر محدودیت ظاهری به بار یا به مهمانی دوستان میروند وشما ممکن است با خود بیاندیشید چه آدمهای خوشگذارانی دارد این شهر.
دونده ها و دوچرخه سوارانی که در سنین مختلف و در تمام سطح شهر 4 برابری تهران می بینید بیشتر از هر چیزی شما را به وجد می اورد. "ای بابا اینا دیگه کین؟!" این جمله مکرر من بود."عجب ورزش دوستند این مردم! "تراموا قطار شهری اتوبوس و کارمندان دوچرخه سوار در صلح و صفا در رفت و امد هستند."این نظم از کی این چنین زیبا بر این شهر حاکم شده ؟" شهری با عمرتنها نزدیک دویست سال!
مرغ مینا ,کبوتر ,کلاغ ,مرغ دریایی پرندگانی هستند که تقریبا در همه جا ,ایستگاه قطار,رستوران, مراکز خرید مواد خوراکی چه چه زنان و مسرور میخوانند و می چرخند.
و اما بافت انسانی تنوع قابل توجه فرهنگها و زبان ها انواع و اقسام چشمهای تنگ و گشاد و هیکلهای بسیار درشت یا ترکه باریک. انسانهای معیوب یا گاها با عرض زیاد. کارمندانی که با دامن کوتاه یا با کت و شلوار و کراوات بسیار شیک و تمیز شتابان به کار خود عازم می شوند. "شما کجا بودین تا حالا؟!" خدایا یعنی میشه من هم یک روز مثل اینها اینقدر خانم وارانه با این انگلیسی سلیس و لباسهای بالای 200 $,درسیتی بروم سر کار؟
کاش زودتر آمده بودم اینجا تا سریعتر هماهنگ شده بودم با این غربیه های جهان اولی.یعنی من چقدر طول میکشد با یکی از این لیدی ها دوست شوم تا با هم گپ بزنیم و گل بگوییم و بشنویم. کی من را هم بازی می دهند؟ نکند خیلی عقبم؟ چرا لهجه و حرفهای خیلی ها را نمی فهمم. این اعلام ساعت حرکت قطار از بلند گو فقط برایم صداهایی نا به هنجار است که مثل پتک بر سرم فرود می اید.
سوز سرما که از آب بر میخیزد , صورتتان را مدام می خراشد وکم طاقتتان می کند. و وقتی میشنوی که این سوز رقصان فقط در ملبورن جاریست ممکن است این فکر به لبتان بیاید که راستی من چرا این شهر استرالیا را انتخاب کردم؟ کانادا نرفتم به خاطر سرد بودنش حالااین سرما از جان من چه می خواهد؟ چرا پرت, بریزبن, داروین, یا سیدنی را انتخاب نکردم؟! بعد به خود می آیید که دلیلتان تحقیقات گسترده ای بوده که انجام داده اید و نتیجه اش این بود که ملبورن موقعیت شغلی بیشتر و بهتری به شما میدهد.
و اما نکات چشمگیر دیگر: دخترها و پسر هایی میبینید که در نهایت خارجی بودن شلوارک یا یک تیشرت نازک بر تن دارند وبعضا گاهی آدم پا برهنه هم میبینید و اگر زمستان باشد بیشتر متعجب میشوید و در میابید که بدن ساکنین این شهر چه هماهنگی پیدا کرده با این بلاد. جمعه و شنبه شبها زنان و دخترانی زیبا و شادمان فارغ از هر محدودیت ظاهری به بار یا به مهمانی دوستان میروند وشما ممکن است با خود بیاندیشید چه آدمهای خوشگذارانی دارد این شهر.
دونده ها و دوچرخه سوارانی که در سنین مختلف و در تمام سطح شهر 4 برابری تهران می بینید بیشتر از هر چیزی شما را به وجد می اورد. "ای بابا اینا دیگه کین؟!" این جمله مکرر من بود."عجب ورزش دوستند این مردم! "تراموا قطار شهری اتوبوس و کارمندان دوچرخه سوار در صلح و صفا در رفت و امد هستند."این نظم از کی این چنین زیبا بر این شهر حاکم شده ؟" شهری با عمرتنها نزدیک دویست سال!
مرغ مینا ,کبوتر ,کلاغ ,مرغ دریایی پرندگانی هستند که تقریبا در همه جا ,ایستگاه قطار,رستوران, مراکز خرید مواد خوراکی چه چه زنان و مسرور میخوانند و می چرخند.
و اما بافت انسانی تنوع قابل توجه فرهنگها و زبان ها انواع و اقسام چشمهای تنگ و گشاد و هیکلهای بسیار درشت یا ترکه باریک. انسانهای معیوب یا گاها با عرض زیاد. کارمندانی که با دامن کوتاه یا با کت و شلوار و کراوات بسیار شیک و تمیز شتابان به کار خود عازم می شوند. "شما کجا بودین تا حالا؟!" خدایا یعنی میشه من هم یک روز مثل اینها اینقدر خانم وارانه با این انگلیسی سلیس و لباسهای بالای 200 $,درسیتی بروم سر کار؟
کاش زودتر آمده بودم اینجا تا سریعتر هماهنگ شده بودم با این غربیه های جهان اولی.یعنی من چقدر طول میکشد با یکی از این لیدی ها دوست شوم تا با هم گپ بزنیم و گل بگوییم و بشنویم. کی من را هم بازی می دهند؟ نکند خیلی عقبم؟ چرا لهجه و حرفهای خیلی ها را نمی فهمم. این اعلام ساعت حرکت قطار از بلند گو فقط برایم صداهایی نا به هنجار است که مثل پتک بر سرم فرود می اید.
ملبورن 4 برابر تهران
همیشه می گویم کسی که هنوز غرق عادت نشده است چشمهای تیزبین تری دارد مخصوصا اگر مثل من فضول باشد. واماملبورن به ادعای برخی یکی ازبهترین شهرهای دنیا برای زندگی. و اما چرا چنین ادعایی؟ 1.دستمزد بسیار بالابه خصوص برای حرفه های فنی. 2.امنیت و فرهنگ اجتماعی مطلوب. 3.حمایت دولت از قشر ضعیف یا ناتوان وبیکار. 4.جاذبه های توریستی و فرهنگی.5.امید زندگی بالا. 6.احترام وحمایت از کلیه اقشار و فرهنگهاومذاهب.7.برابری اجتماعی و و و. و اما درک من از ملبورن :صبر و پذیرش تفاوت فرهنگی لازمه مهاجرت است ونکته غم انگیز بی ارزش بودن ریال ایران. تقریبا تمام راهها به رم ختم میشود.باید صبور باشی تا شغل مناسب پیدا کنی ودلار خرج کنی وگر نه 6000 تومان بابت یک دانه چیپس بدهی سوت سرت تمام نمیشود. و اما این جانب بارها و بارها غبطه خوردم که چرا مهارتهای بیشتری در ایران کسب نکردم.مانند نرم افزار کامپیوتر یا کوتاهی مو یا اشپزی حرفه ای.
و اما من چرا ملبورن را دوست دارم؟بله من از همان روزهای نخست با وجود ناملایمات فل این لاو ویت ملبورن. 1.نمونه های بارز فرهنگ بالا که در شهر جدیدم دیده ام مثلااگر در جایی به کسی برخورد کنی بلافاصله از شما عذر خواهی میشود. 2.به شما اعتماد بالایی هست مگر اینکه خود بااصرار قصد از بین بردنش را داشته باشید. 3.به هیچ وجه کسی برای اظهار نظر کردن سخن شما را قطع نمی کند.4.با دقت به سوالات شما گوش داده شده و پاسخ مناسب و مفصل دریافت میکنید.5.زندگی و رانندگی نظم بسیار خواصی دارد.6.مدام لبخند از مردم و صاحبان مشاغل تحویل میگیرید.7.ممکن است دلتان شکسته شود ولی به ندرت عصبی میشوید. 8.احساس میکنید چه ادم با ارزش و نازنینی هستید که این همه بزرگواری و وقت برای شما صرف میشود.گاهی هم غرور شما را فرا میگیرد و فراموش میکنید تقریبا از ایران فرار کرده اید.البته از قلم نیافتد که هنوز ایران چیزهای قشنگ زیاد دارد.که بعدا عرض می کنم که دلتان ممکن است برای چه تنگ شود که جایش خالی است.
و اما من چرا ملبورن را دوست دارم؟بله من از همان روزهای نخست با وجود ناملایمات فل این لاو ویت ملبورن. 1.نمونه های بارز فرهنگ بالا که در شهر جدیدم دیده ام مثلااگر در جایی به کسی برخورد کنی بلافاصله از شما عذر خواهی میشود. 2.به شما اعتماد بالایی هست مگر اینکه خود بااصرار قصد از بین بردنش را داشته باشید. 3.به هیچ وجه کسی برای اظهار نظر کردن سخن شما را قطع نمی کند.4.با دقت به سوالات شما گوش داده شده و پاسخ مناسب و مفصل دریافت میکنید.5.زندگی و رانندگی نظم بسیار خواصی دارد.6.مدام لبخند از مردم و صاحبان مشاغل تحویل میگیرید.7.ممکن است دلتان شکسته شود ولی به ندرت عصبی میشوید. 8.احساس میکنید چه ادم با ارزش و نازنینی هستید که این همه بزرگواری و وقت برای شما صرف میشود.گاهی هم غرور شما را فرا میگیرد و فراموش میکنید تقریبا از ایران فرار کرده اید.البته از قلم نیافتد که هنوز ایران چیزهای قشنگ زیاد دارد.که بعدا عرض می کنم که دلتان ممکن است برای چه تنگ شود که جایش خالی است.
از تهران تا ملبورن
مهاجرت به استرالیا با همه درسهایی که تاکنون برای من داشته شاید موضوع جالبی باشد که بتوانم درباره آن بنویسم و تصویری از دید خود به کسانی که این نوشته رامی خوانند خصوصابه دوستانم وراهیان استرالیا بدهم . سالها بود قصد عزیمت داشتیم ,من و همسرم. تهیه مقدماتش نه تنها راحت نبود,بلکه خیلی هم سخت بود.حالا هیچ کس نیست به من بگوید زندگی کی آسان بوده است؟ منتظر ویزا بودن ,تهیه مقدمات راه پلیس چک, آزمایش پزشکی,فروش هر آنچه که دلار میشود ووو. درست مثل کسی میمانی که سرطان دارد وهر روز منتظر یک خبر است.یا ماندنیست یا رفتنی.گاهی احساساتش راگم میکند.میخواهد به دنیای ناشناخته ای قدم بگذارد.بارش را بسته ونبسته منتظر است.
مقدمات زیاد بود و اطلاعات غلطی هم که داشتیم ترسمان را بیشتر میکرد. از جهتی هم شبیه ازدواج میماند. باید دلت را بزنی به دریا.جرات میخواهد و خود باوری و باید حواست باشد تا دلت را میان زندگی سابقت جا نگذاری که اگر چنین کنی وای به روزگارت!!! واضح است که عدم آگاهی هم برایت بی هزینه نیست. کسی را که اینجا نداشتیم تا درست راهنماییمان کند. به ناچار ر هر چیزی که میشنیدیم را باور می کردیم: کسانی از بیکاری وتعصب نژادی خبر می آوردند. گاهی هم برخی ازگرانی استرالیا وازطرفی از دست دادن موقعیت شغلی و منزلت اجتماعی که در ایران داشتیم برایمان می گفتند.من پیش از این استانبول ,کوالالامپور, بمبی, اگرا ,جیپورودبی را دیده بودم و هر بار که از کشور خارج می شدم و تفاوتها را می دیدم بیشتر دلم می خواست برنگردم . و اکنون موقعیت برایم فراهم شده بود که با اقامت دائم یک کشور پیشرفته رخت سفر همیشگی ببندم. دیر زمانی بود که چمدان ها را بسته بودیم . شبهایی بود که فکر و خیال دست از سرم بر نمی داشت .از طرفی بی ثباتی و نا امنی هم مدام در ایران بیشتر میشد اقتصاد دنیا هم که قربانش بروم به هم ریخته بود. خلاصه احساس من این بود که نه جایی در غربت و نه کاری در وطن دارم. راه رفتنی را باید رفت و حرف گفتنی را باید گفت. این شد که من هم رفتم و هم دارم می نویسم! نرخ دلار جا به جا می شد مدام و لازم بود که حداقل 30000$ با خودمان داشته باشیم.
اولین اشتباه ما هم عدم ارسال بارمان از طریق هواپیمای باری بود.میگویم اولین اشتباه زیرا که شیرین کاری زیاد کرده ایم که بعدها به تفصیل خدمتتان عرض خواهم کرد!
شرکت هوایی قطر را انتخاب کرده بودیم چون قیمت مناسبتر وترانزیت بهتری داشت: تهران - دوحه - ملبورن..
هدفم بیشتر, از اینجا-شهر جدیدم گفتن است. میخواهم چیزهای مثبت و منفی را که درک کردم به نگارش در اورم. خاطرم هست خاطرات یک دوست سفر کرده سابق را مدام با همسرم ورق میزدیم که چیزی از انطرف که حالا شده این طرف دستگیرمان شود.
مقدمات زیاد بود و اطلاعات غلطی هم که داشتیم ترسمان را بیشتر میکرد. از جهتی هم شبیه ازدواج میماند. باید دلت را بزنی به دریا.جرات میخواهد و خود باوری و باید حواست باشد تا دلت را میان زندگی سابقت جا نگذاری که اگر چنین کنی وای به روزگارت!!! واضح است که عدم آگاهی هم برایت بی هزینه نیست. کسی را که اینجا نداشتیم تا درست راهنماییمان کند. به ناچار ر هر چیزی که میشنیدیم را باور می کردیم: کسانی از بیکاری وتعصب نژادی خبر می آوردند. گاهی هم برخی ازگرانی استرالیا وازطرفی از دست دادن موقعیت شغلی و منزلت اجتماعی که در ایران داشتیم برایمان می گفتند.من پیش از این استانبول ,کوالالامپور, بمبی, اگرا ,جیپورودبی را دیده بودم و هر بار که از کشور خارج می شدم و تفاوتها را می دیدم بیشتر دلم می خواست برنگردم . و اکنون موقعیت برایم فراهم شده بود که با اقامت دائم یک کشور پیشرفته رخت سفر همیشگی ببندم. دیر زمانی بود که چمدان ها را بسته بودیم . شبهایی بود که فکر و خیال دست از سرم بر نمی داشت .از طرفی بی ثباتی و نا امنی هم مدام در ایران بیشتر میشد اقتصاد دنیا هم که قربانش بروم به هم ریخته بود. خلاصه احساس من این بود که نه جایی در غربت و نه کاری در وطن دارم. راه رفتنی را باید رفت و حرف گفتنی را باید گفت. این شد که من هم رفتم و هم دارم می نویسم! نرخ دلار جا به جا می شد مدام و لازم بود که حداقل 30000$ با خودمان داشته باشیم.
اولین اشتباه ما هم عدم ارسال بارمان از طریق هواپیمای باری بود.میگویم اولین اشتباه زیرا که شیرین کاری زیاد کرده ایم که بعدها به تفصیل خدمتتان عرض خواهم کرد!
شرکت هوایی قطر را انتخاب کرده بودیم چون قیمت مناسبتر وترانزیت بهتری داشت: تهران - دوحه - ملبورن..
هدفم بیشتر, از اینجا-شهر جدیدم گفتن است. میخواهم چیزهای مثبت و منفی را که درک کردم به نگارش در اورم. خاطرم هست خاطرات یک دوست سفر کرده سابق را مدام با همسرم ورق میزدیم که چیزی از انطرف که حالا شده این طرف دستگیرمان شود.
Subscribe to:
Comments (Atom)