از ابتدای مها جرتم و یا شاید هم کمی قبل از آن تصمیم به خوش بینی و دوست داشتن دیار جدیدم داشتم .دوست داشتن را دوست دارم،زیراکه مقدمه زیبا دیدن است. چشمهایم را شستم و وارد ملبورن شدم و با هیجان به شهود و دریافت داده ها وکشف رفتارهای جدید پرداختم .خیلی چیزها رااینجا همیشه مطبوع یافته ام و از اینکه تصمیم گرفته ام که از دوستان و خانواده ام دور باشم زیاد مکدر خاطر نیستم .بنا به خیلی چیز هایی که در یک جامعه غربی مثل استرالیا یافت می شود و در یک جامعه شرقی مثل ایران هنوز ایجاد نشده است، امنیت و آسایش خواطر دارم.مثل زمانیکه از بیگانگان لبخند تحویل می گیرم و سالمندان به من کوچکتر سلام می دهند. زمانی که در هر محله ای یک سوپر مارکت تا دیر وقت شب منتظر توست تا مایحتاجت را تهیه کنی. زمانیکه کارت خرید اعتباری داری و هر خریدی را با کلیک و بنگ چند دکمه اینترنتی به انجام می رسانی. زمانیکه در میا بی که قدم درون یک جامعه طبیعت دوست گذارده ای و حقوق حیوانات محترم شمارده می شود.زمانیکه کارمند بانک و ادارات با احترام و تکریم با تو رفتار می کنند و بابت تاخیر و یا انجام نشدن کارت بارها از تو معذرت خواهی می شود.زمانیکه به عنوان یک زن حمایت قانون را از خود لمس می کنی ومهمتر از آن برای یک زن همیشه محدود شده ایرانی آزادی پوشش وجود دارد. مقررات رانندگی بسیار جدی ورانندگان سخاوتمند حق عبور به توی راننده می دهند.زمانیکه از هر ملت دنیا می توانی شهروندانی ببینی و با آنها باب آشنایی و مراوده باز کنی ،احساس خوشبختی می کنی. همه اینها را نوشتم که بگویم دلایل من برای خوشبختیم ساده بود و در ته زمین آن را یافتم.